|
ای که یک گوشه چشمت غمِ عالم ببرد،
حیف باشد که تو باشی و مرا غم ببرد...

سلام...
امروز نه جمعه است ، نه اینجا جمکران!
نه چون "من"ی، لایق تو...
نه چون "تو"یی بزرگ، در شان من..
اما نماز که میخوانم گویی دلم روشن میشود و لحظه ای مجالِ سخنم با تو ...
آری، نماز می خواندم...
نمــــاز !!!!
نه از آن نمازها که تو میخوانی و میدانی...
چه بگویم که شرمنده ام از غفلت خویش...
نمازی که دارد انگار میشود چون روزمرگی هایم تکراری و کمرنگ و بی حال...
سلام که دادم، دلم هوای مناجات امیرالمونین کرد!
اولین بند را که دیدم، گویی علی(ع) از زبانِ من این بار، با صلابت حیدرگونه اش، با صدایی بلند خواند:
" اللّهُمَّ اِنّی اَسْئَلُکَ الاْمانَ یَوْمَ لا یَنْفَعُ مالٌ وَلابَنُونَ اِلاّ مَنْ اَتَی اللَّهَ بِقَلْبٍ سَلیمٍ "
(خدایا از تو امان خواهم در آن روزی که سود ندهد کسی را نه مال و نه فرزندان مگر آن کس که دلی پاک به نزد خدا آورد )
تمام تنم لرزید...
نمی دانم چه شد و چه کرد این صدای حقِ علی...
تمام صورتم خیس اشک شد از مناجاتِ مردی (چون علی) با آن عظمت، که از خدایش امان میخواهد و نامرد و عهدشکنی چون من ، با این ضعف و بارِ گناه، غرق شده در دنیای فانی و غافل از آن روز تنهایی...!!!
اینجـــا بود که گویی تمـــام غربــتــــــ سرم خرابــــــــ شد...
.
.
.
یادت می آید چه روزهای خوشی با تو داشتم؟؟!!
چه نمازهای با حال و توجهی...
آه که چه دور شده ام از خویش...
مشکلاتِ روزمره و نامهربانی های این زمین و زمان،
دورم کرده از بارگاهِ آسمانیتان...
امشب چه شد که دلم هوای دلت کرد! نمی دانم...
یا شاید هم تو به مهمانی من آمده ای؟!!!
آری بعید نیست از کریمان محبت را به نظاره نشستن...
آری تو میدانی و خدای تو که یکیست و جز او نیست...
نه چون من که تا رنگی میبینم، دلم میلرزد ...
تا نگاهی میبینم، نگاهم کور میشود...
تا صدایی میشنوم، از خود بی خود میشوم و ...
تا....!!!
چه خوب خدایی تو داری و چه خوب بنده ای تو هستی برایش...
چه خوب عشق بازی میکنی با معشوق...
کاش من هم مثالِ شما...!
نه چون شما، فقط کمی....
.
.
.
دلم برای آرامش جمکرانت بی تابی میکند...
دلم که نه!
تمام وجودم پر میکشد برای همان نمازهایی که در جمکران هرآینه آدمی را بال میدهد برای پرواز...
برای کوچ، برای رهایی از رنگ ها و نیرنگ ها...
برای حس یک عشقِ ناب...
برای جدایی از تمامِ صداها و رسیدن به یک وصالِ پر از سکوت...!
آقا جان!
سپاس که حالِ غریبانه ام را با سکوت و یاد قشنگت، کمی! آرام کردی...
سکوتی که آغازش هماره آغازِ صدای من است...
چقدر کم داشتمت این روزها...
دستانم را به دستانت میدهم تا کمک کنی کسی جدایمان نکند و حالِ خوشم خراب نشود...
تو مرا دوست بدار تا خدا هم بخاطر تو مرا دوست بدارد...
میدانم که عاشق منم و نیاز من....
معشوق تویی و ناز تو..!
اما معشوقی چون تو عاشق تر از هر عاشقی ست چون من!
از خدا بخواه باهم بودنمان آن قدر برقرار باشد که به قرارِ جاودانه مان برسیم و
آن گاه صدا شود تمامِ سکوت های ما...
+به امید دیدار....
+امضا: عاشقی که جز نامت، افتخاری ندارد!
.
.
.
اَللّهُمَّ عَجِّلْ لِوَلیِّکَ الْفَرَج
...آمین...
:: موضوعات مرتبط:
دل نوشته ها
:: برچسبها:
دل نوشته ای برای امام زمان,
حکایت عشق,
سکوت صدا